تبليغاتX
اهر یمن
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

امروز بهار بود ،آسمان پریده رنگ می نمود.

من یک پرنده عاشق ،که در میان دستهای خود جان می دادم.

از تبار خود که می پرسم ،سنگها می خندند.

رنگها می بازند و من از عاشقانه های خویش خجالت می کشم.

رشک می برند به من،آنان که نبوده اند و می گریند به احوال من آنان که مرا ندیده اند.

ومن از سقوط خویش به رعشه می افتم.

صدای پای بهار قشنگ است ،وقتی که نجوای خردشدن تنت بر آن هم آوا شود.

صدای پای بهار قشنگ است وقتی که به انکار هویتت قدم گذارده است.

من از سکوت شب می خوانم ،از آن همه گناه که پنهان است.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سهیل در جمعه بیست و ششم مهر 1387 و ساعت 14:22 | 
داستان

علی اومد و من کشید کنار و گفت:ممد شنیدی.گفتم:چی رو؟گفت :حسین از زنش طلاق گرفته.گفتم :علی بس کن.گفت:به خدا راست میگم برو از همه بپرس.گفتم چرا شما اینقدر به زندگی دیگران گیر می دید ؟چی بهتون می رسه؟والله زشته.گفت :بابا بس کن بی خیال .

کار همیشگیشون شده ،همیشه یک چیز بر می دارند برای اون جنجال درست می کنند .بدون این کار زنده نیستند.

چند وقت پیش می گفتند که حسن زنش کشته.حسن دو سه روز نبود بعد که اومد سیاه پوش بود ،همه یک طورایی نگاهش می کردند و زیر لب چیزایی می گفتند و از کنارش زود رد می شدند.بنده خدا حسن مبهوت این ادا اطوار، روحشم خبر نداشت چی شده.آخر به گوشش رسوندند.حسن با اون وسواسش به حرف مردم و زود رنجی خاص خودش،نمی دونست داره چیکار می کنه.مثل اسفند رو آتیش سر جاش بند نبود ،به زمین و زمان فحش می داد .آخرشم رفت وسط حیاط و طوری که کسی نباشه که نفهمه فریاد می زد من زنم نکشتم. بعدم دلیل اثبات حرفش میکروفن گذاشت جلوی موبایل و با


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط سهیل در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 23:59 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar