تبليغاتX
اهر یمن
خانه | آرشیو | پست الکترونیک

قلب خالي مي شود

ضربان بالا مي رود

چشمه هاي اشك در درونت جاري مي شود

دكتر به پرستار نگاه مي كند و لبخندي بي معني به صورتش مي كشد.پرستار نيز به همچنين.دليلش را نمي فهمم شايد چيزي خصوصي در ميان است.

به صورتم دست مي كشد و با نوازش مي گويد چيزي نيست پسرم ،هميشه بعد عمل اينطوريه،به قيافت نمي خوره اينقدر ناز نازي باشي يك خرده درد طبيعيه ،يك خرده خودت كنترل كن.

بر مي گردم به دكتر مي گم :حالتون خوبه دكتر؟دكتر سينه جلو مي ده و مي گه:آره عزيزم خوب خوب،يك صبحانه عالي خوردم با يك بطر مشروب روش، خودتم داري مي بيني دورو برم پر حوري بهشتي و غنچه هاي تازه رسيده.و در حاليكه داشت به پرستار نگاه مي كرد ادامه داد ديگه يك پير مرد كه پاش لب گوره چي مي خواد از اين دنيا،پسرم؟و بلند قهقهه مي زنه.ولي بعد كمي مكث مي كنه و به من نگاهي اندازه ومي گه :منظورت چي بود؟

ميگم:آخه دكتر اون كه داره درد مي كشه تو اتاق بغليه،من حتي نمي دونم مرضم چي هست ،چه برسه به اينكه درد داشته باشم.

دكتر يك نگاهي با تعجب به من مي كنه و بعد رو مي كنه به پرستار و مي گه:خانم شما براي اين قضيه جوابي داريد؟

پرستار در حاليكه چهرش تو كسر ثانيه اي چرو كيده شده، لبخندي مي زنه و بعد در حاليكه من قطره هاي درشت اشك تو چشماش مي بينم قهقهه بلندي سر مي ده، بلند و وحشيانه.

دكتر به طرف من مي ياد و چشم تو چشم من مي دوزه .حالا به سرعت ثانيه اي جوان شده ،جوان با منحني هايي تو صورت و بدنش كه زنانه هست و آرام و لطيف .لب سرخش پايين مي ياره تا مماس با گوش من بشه و بعدميگه حالا فهميدم چي شده.و كشيده و با احساس ادامه مي ده:چيزي نيست عزيز من كه بخواهي بخاطرش فكرت و مخدوش كني ، حتما اينجا كسي هست كه تو رو دوست داره.

من به دكتر نگاه مي كنم به پرستار نگاه مي كنم به تخت بيمارستان كه فلزيه و به ميله هاي دو طرفش دو دست من بسته شده.وخودم كنجكاو مي كنم نسبت به اين احساس كه بالا خره يكي پيدا شده كه من و دوست داره ،با اينكه نمي دونم كيه.

روحم را مي جوم در خود

غلظت پايين تنشهاي من از يك مردار نيز رقيقتر است

عاطفه هايم در هم مي شود

احساسم فرو مي ريزد

من به دريچه چشمان خود خيره مي نگرم

سقوط آغاز راه من است

من احساس سبكي مي كنم در تخت خودم چون شبنمي بر پهناي ابري عظيم.پر ستار تازه به بلوغ رسيده اي در را باز مي كند،تمامي اشكال صورتش را تار مي بينم ،صدايش در سرم طنين و پژواك دارد.

مي آيد و بر صورتم دستي مي كشدو پيشو نيم را مي بو سد و سلام مي كند.من عرق مي ريزم ،مانند بهاري در شاليزار خيس خيس ام.

پتو را از روي پاهايم بر مي دارد ،چيزي در راستاي پاهايم در آن زير نيست،پاهايم قطع شده است.پر ستار دستي هوسناك به لبهاي ترميم شده پاهاي قطع شده ام مي كشد و مي گويد:عاليه،عالي،خيلي خوب به نظرمي رسه بذار يك نگاهي به دستت بكنم.

و مي آيد بالاتر و ملافه را از روي دست چپم كنار مي كشد .هنوز زخمهاي قطع شدگي دستم تازه است.پرستار اندوهي بر چهره اش مي كشد و شروع مي كند به دلداريم كه نا راحت نباشم چند روزي ديگر حتي بهتر از پاهايم مي شود.

با دست راستم محكم دستش را مي گيرم ،با دست ديگرش دست روي دستم مي گذارد.احساس گرما مي كنم .مي خندد و سر ي تكان مي دهد و مي گويد :نوبت اين دستتم مي رسه ،صبر داشته باش، نمي شه تو اين كا ر عجله كرد .فقط به اين فكر كن كه فقط سه تا عمل ديگه داري دستت و چشمات و گردنت ،ديگه كار تمومه،تو از همه دردات خلاص مي شي،اونموقع واقعا احساس يك پرنده را پيدا مي كني.

پر مي زني و آسمان را به مكاشفه مي گيري

قلب هاي ما را خالي از خويش به دريغ مي نشاني

چشمهايمان را هميشگي حريص آسمان مي كني

وبه سبكبالي خويش و بندهايي كه به پاي ماست ميخندي

سرزمين خشكيده است

تو اين را مي داني

لانه اگر مانده است قفس است

تو اين را مي بيني

بر حجم يك ستاره مي شوي

در دوردستهاي بي انتها

به ساحت يك اشاره مي شوي

براي كودكانه بازيها

|+| نوشته شده توسط سهیل در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:52 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar